به یاد مادر…

مادر،
بعضی نام‌ها هیچ‌وقت کهنه نمی‌شوند،
بعضی صداها حتی در سکوت هم شنیده می‌شوند،
و بعضی آغوش‌ها، هر چقدر که دور باشند،
باز هم گرم‌اند…

کاش می‌شد زمان را
برای یک لحظه به عقب برگردانم،
به همان روزهایی که هنوز
دستت را می‌گرفتم،
به صدای مهربانت که می‌گفت:
«نترس عزیزم، من اینجا هستم.»
و خیالم راحت بود
که هیچ طوفانی
نمی‌تواند مرا از تو دور کند.

حالا اما،
دستانم در هوا
به دنبال چیزی می‌گردند
که دیگر نیست،
نگاهم در ازدحام این دنیا
به دنبال چشمانی که دیگر
پاسخ مرا نمی‌دهند.

می‌گویند عشق مادر
هرگز از بین نمی‌رود،
می‌گویند رد پای دعایش
همیشه در زندگی‌مان می‌ماند،
پس حتماً هنوز،
جایی در این دنیا،
میان این همه شلوغی،
دعاهای تو
پشت سر من ایستاده‌اند.

هر وقت باران می‌بارد،
حس می‌کنم هنوز
در کنارمی،
با همان چادر گل‌دار و لبخند مهربانت،
دستت را روی شانه‌ام می‌گذاری
و آرام در گوشم می‌گویی:
«نگران نباش عزیزم،
همه‌چیز درست می‌شود…»

اما تو که رفتی،
چیزهای زیادی دیگر درست نشدند،
و من هنوز هر شب
با خیالِ دستان تو
چشم‌هایم را می‌بندم.

می‌گویند رفتگان،
در خواب‌های عزیزانشان سر می‌زنند...
پس مادر،
اگر جایی که هستی،
راهی به خواب‌هایم داری،
امشب بیا،
فقط برای لحظه‌ای،
که دوباره بگویم:
«چقدر دلم برایت تنگ شده…»

و هنوز،
مثل کودکی‌هایم،
هر وقت دلم می‌گیرد،
زیر لب اسمت را زمزمه می‌کنم،
و شاید،
همین برای آرام شدنم کافی باشد...

به یاد تو، در تمام لحظه‌هایی که بی تو گذشته‌اند،
و در تمام لحظه‌هایی که با یاد تو خواهند گذشت…

محسن شعاع بهمن ۱۴۰۳