یک عصر در تراس

درد دوری، آه از این دردها
مویه در عیش و غم لبخندها

عصر سرد و صندلی هم در تراس
چای تلخ و تلخیِ این قندها

باز شرحش می‌دهد حال مرا
باد تند و رختِ روی بندها

قهوه‌ی قاجاری چشمان تو
کرد من را سرنگون چون زندها

چشممان کردند مردم جان من
بی‌اثر شد دودِ این اسپندها

زهرا شعاع/ 24 اردیبهشت 1404

تَرد

ای سخت دل باعث شدی سودا بنامم درد را
دردی که بعد از هر نفس زایل کند هر مرد را

تنها کلامِ هَک شده در چشمِ تو "پیوند" بود
حالا چگونه بی وفا اکنون بخوانم "تَرد" را

پاداشِ سروِ سبزِ جان بعد از توکل بر نسیم؟
اکنون اجابت میکنندش برگِ خشکِ زرد را

زهرا شعاع/ 23 اردیبهشت 1404

درد دگری

گَر که دردِ تنِ من چاره‌یِ دردِ دِگَریست
تنِ من تا به ابد پُر زِ تنش خواهد زیست

و اگر گریه‌ی من، خنده نهد بر لبِ دوست
چشم و دل تا به ابد هردو ببایند گریست....

زهرا شعاع / زمستان 1403

سزاوار

به پایان می‌رسد آخر تمام بی‌قراری‌ها
و این شعرِ به ظاهر پوچ از این بردباری‌ها

زمانی می‌رسی اینجا که غرقی در پشیمانی
طنابی دور گردن داری از انواع داری‌ها

تو می‌باید سزاوار تمام ظلم‌ها باشی
که می‌باید بسوزی با همان چشمان خماری‌ها

لیاقت را چه تعیین می‌کند هربار در مغزم؟
من و این داستان عاشقی با اشکباری‌ها

زهرا شعاع / زمستان 1403