گمشدگان تاریخ

نام آنان را به یاد نخواهی آورد

اما با دیدن درختان مانده در خاک گریه سر می دهی نازکم

گم شدگانی که

از درخت سبز بودن را نه

بلکه ماندن را آموختند

گوش کن دلبرکم

فریاد هایشان در گوشت طنین می اندازد

نه از درد

که آوازی از زیبایی دل خاکشان سر می دهند و زخم های جا مانده بر آن خاک پیر را در تن‌شان می ریزند

آتششان زن و خوب بنگر

که از دل خاکستر ها چنان می رویند که لبخند پر کشیده از نگاهشان تو را در در سیاهی چشمانشان فرو خواهد برد

آری

آنان گمشدگان تاریخند

آنانی که یکدیگر را سخت در آغوش کشیدند تا شاید جان خسته دردماندیشان کمی آرام گیرد

تو آنان را به یاد نخواهی آورد اما فراموش نکن گمشدگان در تاریخ ماندنی اند.

مینا شعاع-خرداد1404

زندگی کنیم

اما آنگونه زندگی کنیم
که غوطه ور شویم در آسمان بدبختی‌هایمان و دل ببندیم به دلخوشی‌های ستاره بارانمان.
بدون انتظارهای عجیب و غریبِ دور برای قهقهه های بلند و شکوا از تنهایی هایمان.
ما زاده شدیم برای ساختن روزگار، آنچنان دیوانه وار که نیندیشیم به پستی بلندی های راهمان و نلرزیم برای عبور از راه های نخ نمای مسیرمان.
ما آمدیم برای زیستن نه ماندن که عمر به سر می رسید اگر در انتظار شادی های دور، دست به بغل، منظر چرخ فلک می ماندیم که برای این بار باز بچرخد به سازِ دلمان.

مینا شعاع_فروردین1404

ای عشق

ای عشق

ای عشق، تو آتشی هستی که خاموشی نداری، نوری که هیچگاه در تاریکی گم نمی‌شود. آمدنت، تمام زخم‌های کهنه را به رویای دوباره بدل می‌کند و حضورت، نفس‌های مرده را جان می‌بخشد. هر جا که تویی، دل‌ها بهاری‌اند و نگاه‌ها ستاره‌باران.

بی تو، ثانیه‌ها بی‌صدا می‌گذرند و روزها، تکرارِ بیهوده‌ی نبودن می‌شوند. اما وقتی که هستی، هر لحظه آواز می‌شود، هر کلمه شعر، و هر نگاه، آغوشی برای زندگی. پس بمان، همیشه بمان، که جهان بی‌تو تنها سایه‌ای از خود است.

ای عشق، تو آتشین شراری
طوفانِ امید و بی‌قراری

در جامِ نگاهمان نشستی
رازِ شب و ماه را شکستی

با نامِ تو، زندگی بهار است
بی تو، دل همیشه در غبار است


ای عشق، صدای بی‌کرانی
آغوشِ هزار کهکشانی

در چشمِ تو آفتاب جاری‌ست
لبخندِ تو شعرِ یادگاری‌ست

بی تو، دلِ من غریب و تنهاست
با تو، جهان پر از تماشا است

ای شعله‌ی روشنِ دل و جان
هر لحظه ببار، همچو باران

محسن شعاع فروردین ۱۴۰۳

عشق برای ما نبود

عشق برای ما نبود؛ آخر ما همان هایی بودیم که با دیدن اولین شکوفه های بهار، از ذوق در کوچه باغ ها دویدیم و برای مورچه ای که راه خانه اش را گم کرده بود و سر گردان می چرخید، گریستیم.
ما همان هایی بودیم که اشک ها را مهمان خانه هایشان می کردند و لبخند بر لبشان، هیچ گاه از دل پر دردشان نشانه ای نمی داد.
ما همان هایی بودیم که در انتظار نبودند که کسی بیاید و دسته گلی پر از گل برایشان به ارمغان بیاورد و صد جمله زیبا نثار روحشان کند؛ ما همان هایی بودیم که صد دسته گل ساختیم و هر روز صبح با درخت کنج خانه، راز دل کردیم.
ما همان هایی بودیم که با چشم محبت همه را بدرقه راهشان کردیم و کلید قلبمان را زیر چارقد گلدار، در خانه کاهگلی قدیمی، کنج دیوارش مخفی ساختیم.
ما دویدیم تا به قطار زندگیمان برسیم. آخر اگر ما در کوچه ای، دقیقه ای در کمین عشق می ماندیم و غم دلمان لحظه ای زبان به سخن باز می کرد، آخرین قطار ایستگاه آن زندگی لعنتی را نیز از دست می دادیم.

مینا شعاع_اسفند۱۴۰۳

نوروز، با لبخند دخترم

نوروز، با لبخند دخترم


دخترم، نوروز برای من همیشه معنای خاصی داشته است. در این روزها، خانه با بوی بهار پر می‌شود و دل‌ها تازه می‌شوند، اما هیچ‌چیز به اندازه‌ی وجود تو در کنارم، این روزها را زیبا نمی‌کند. وقتی تو با دستان کوچک و چشمان درخشان‌ات به سفره‌ی هفت‌سین نگاه می‌کنی، انگار همه‌ی دنیا پر از رنگ‌های روشن و زندگی می‌شود.

تو برای من مثل بهار هستی، همیشه تازه و پر از شوق. نوروز با تو رنگ دیگری دارد. در خنده‌های تو، در نگاه بی‌گناهت، و در بازی‌های کودکانه‌ات، یادآور لحظاتی هستم که زندگی برایم با تو تازه شده است.

در این نوروز، نه تنها خانه بهاری است، بلکه دل من هم با تو بهاری شده. تو به من یاد می‌دهی که حتی در روزهایی که همه چیز نو می‌شود، هنوز می‌توان با شوق و امید به آینده نگاه کرد. دخترم، نوروز با حضور تو برای همیشه بهاری است و این بهار همیشه در قلب من خواهد ماند.

محسن شعاع اسفند ۱۴۰۳

به یاد مادر…

به یاد مادر…

مادر،
بعضی نام‌ها هیچ‌وقت کهنه نمی‌شوند،
بعضی صداها حتی در سکوت هم شنیده می‌شوند،
و بعضی آغوش‌ها، هر چقدر که دور باشند،
باز هم گرم‌اند…

کاش می‌شد زمان را
برای یک لحظه به عقب برگردانم،
به همان روزهایی که هنوز
دستت را می‌گرفتم،
به صدای مهربانت که می‌گفت:
«نترس عزیزم، من اینجا هستم.»
و خیالم راحت بود
که هیچ طوفانی
نمی‌تواند مرا از تو دور کند.

حالا اما،
دستانم در هوا
به دنبال چیزی می‌گردند
که دیگر نیست،
نگاهم در ازدحام این دنیا
به دنبال چشمانی که دیگر
پاسخ مرا نمی‌دهند.

می‌گویند عشق مادر
هرگز از بین نمی‌رود،
می‌گویند رد پای دعایش
همیشه در زندگی‌مان می‌ماند،
پس حتماً هنوز،
جایی در این دنیا،
میان این همه شلوغی،
دعاهای تو
پشت سر من ایستاده‌اند.

هر وقت باران می‌بارد،
حس می‌کنم هنوز
در کنارمی،
با همان چادر گل‌دار و لبخند مهربانت،
دستت را روی شانه‌ام می‌گذاری
و آرام در گوشم می‌گویی:
«نگران نباش عزیزم،
همه‌چیز درست می‌شود…»

اما تو که رفتی،
چیزهای زیادی دیگر درست نشدند،
و من هنوز هر شب
با خیالِ دستان تو
چشم‌هایم را می‌بندم.

می‌گویند رفتگان،
در خواب‌های عزیزانشان سر می‌زنند...
پس مادر،
اگر جایی که هستی،
راهی به خواب‌هایم داری،
امشب بیا،
فقط برای لحظه‌ای،
که دوباره بگویم:
«چقدر دلم برایت تنگ شده…»

و هنوز،
مثل کودکی‌هایم،
هر وقت دلم می‌گیرد،
زیر لب اسمت را زمزمه می‌کنم،
و شاید،
همین برای آرام شدنم کافی باشد...

به یاد تو، در تمام لحظه‌هایی که بی تو گذشته‌اند،
و در تمام لحظه‌هایی که با یاد تو خواهند گذشت…

محسن شعاع بهمن ۱۴۰۳

جامی از شراب و شبی بی‌انتها...

جامی از شراب و شبی بی‌انتها...

بگذار باده در بلور جام برقصد، چون ماهی در برکه‌ای از رؤیا. بگذار شب، بوسه‌ای از مستی بر پیشانی لحظه‌ها بنشاند. امشب، میان سایه‌های لرزانِ شمع و سکوتی که در گوش زمان نجوا می‌کند، باده می‌نوشم تا جهان را از یاد ببرم، یا شاید جهان مرا...

شراب، حدیثی‌ست که لب‌ها بی‌آنکه سخن بگویند، می‌فهمند. جرعه‌ای که در گلو می‌دود، نه تلخ است، نه شیرین، بلکه راز هزاران شبِ بی‌خواب را در خود دارد. باده، آتشی‌ست که در سرمای این شب جانم را گرم می‌کند، شرابی که از چشم‌هایم می‌نوشد و مرا به خوابِ بی‌خوابان می‌برد...

بیا، جامی پر کن! که این شب بی‌نهایت است و ما، سایه‌هایی گذرا بر دیوار زمان...

محسن شعاع اسفند ۱۴۰۳

بهار

بهار آمد، زمین تازه نفس کشید

گل‌ها از خواب بیدار شدند، رنگ‌ها در هوا رقصیدند

نسیم لطیف به شانه‌های درختان می‌خزد

و زندگی، دوباره در دل‌ها جوانه می‌زند.

دست‌های آفتاب، به لبه‌ی برگ‌ها می‌رسد

دست‌های باران، نوازشگر خاک خشک شده.

هر گل، در دلش هزار قصه از نوروز می‌ریزد

و دشت، با رنگ‌های تازه به استقبال روزهای نو می‌آید.

بهار، گلی است که در دلِ هر انسان می‌شکفد

زمانی که به زندگی، با امید نگاه کنیم.

در گوشه‌گوشه‌ی دنیا، یک نفسِ تازه آغاز می‌شود

و دل‌ها، دوباره یاد می‌گیرند که زندگی شگفت‌انگیز است.

محسن شعاع ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۳