پیکر مطبوع برای نظر است
سعدیا پیکر مطبوع برای نظر است
گر نَبینی چه بود فایده چشم بصیر؟
در این دیار غریب، دل ما را نه خانهای هست و نه آرامی. آنچه داریم، زلفیست که بند از پای جانمان ربوده و نگاهیست که داغ بر دلمان نهاده. اسیر زنجیر ناز توایم، بی آنکه گریز و گزیری باشد.
دل، به تماشای تو خو کرده؛ و چشم، جز به جمالت نمینگرد. اگرچه بسیارند که در بارگاهت مقربترند، ما را همین بس که جز تو در عالم، یاری نشناسیم. آرزو داشتیم که جان نثار کنیم، لیک این جان، چندان نازنین نیست که به پای تو فخر فروشیم.
حرفی که از درد برخیزد، رنگی دارد که با هزار دلیل و حجت برابری نمیکند. اگر لب خاموش باشد، چهره، راز دل را فاش میکند. این دل شوریده، هرچند پیر شده، هنوز کودکانه دل به تو بسته است؛ گویی عشق، مرزِ سال و ماه نمیشناسد.
چشم از آن دو کمانِ ابرو نمیتوانم برداشت، حتی اگر همه عالم، تیرِ سرزنش روانهام کنند. شگفتا از آنان که با زبان عقل، پند عاشق میدهند. پند؟ این واژه در قاموس دلباخته جایی ندارد.
و سعدی، این پیر روشننگر، چه نیک گفته: پیکرِ زیبایی را برای دیدن آفریدهاند، اگر نبینی، چشمِ بینا را چه سود؟
#سعدی
#شعاع
#پیکرِ_زیبا